۶ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۰۳:۰۸:۱۲

جوان ثروتمندي نزد عارفي رفت و از او اندرزي براي زندگي نيك خواست.

 

عارف او را به كنار پنجره برد و پرسيد: چه مي بيني؟

گفت: آدم هايي كه مي آيند و مي روند و گداي كوري كه در خيابان صدقه مي گيرد.

بعد آينه بزرگي به او نشان داد و باز پرسيد: در آينه نگاه كن و بعد بگو چه مي بيني؟

گفت: خودم را مي بينم !

عارف گفت: ديگر ديگران را نمي بيني!

آينه و پنجره هر دو از يك ماده ي اوليه ساخته شده اند : شيشه.

اما در آينه لايه ي نازكي از نقره در پشت شيشه قرار گرفته و در آن چيزي جز شخص خودت را نمي بيني.

اين دو شي شيشه اي را با هم مقايسه كن :

وقتي شيشه فقير باشد، ديگران را مي بيند و به آن ها احساس محبت مي كند. اما وقتي از جيوه (يعني ثروت) پوشيده مي شود، تنها خودش را مي بيند.


تنها وقتي ارزش داري كه شجاع باشي و آن پوشش جيوه اي را از جلو چشم هايت برداري، تا بار ديگر بتواني ديگران را ببيني و دوستشان بداري…    


جمله روز :  با تمام فقر ، هرگز محبت را گدايي مكن و با تمام ثروت هرگز عشق را خريداري نكن ... 


ادامه مطلب
۴ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۰۲:۵۴:۲۹

... پيشاپيش بابت تلخ و گزنده بودن اين ايميلم پوزش مي خواهم اما حقيقت تلخ است

مدير : خانم اگه ميخواي اسم دخترت رو بنويسي بايد صدو پنجاه هزار تومن بريزي به حساب همياري...

زن : مگه اينجا مدرسه دولتي نيست !؟

مدير : اگه دولتي نبود كه مي گفتم يك ميليون تومن بريز!

زن : آقا آخه مدارس دولتي نبايد شهريه بگيرن ؟!

مدير : اين كه شهريه نيست اسمش همياريه !!!

زن : اسمش هر چي هست.تلويزيون گفته به همه مدارس بخشنامه شده كه مدارس دولتي هيچگونه وجهي نميتونن دريافت كنن

مدير : خب برو اسم بچت را تو تلويزيون بنويس!! اينقدر هم وقت منو نگير...

زن : آقاي مدير من دوتا بچه يتيم دارم! آخه از كجا بيارم ؟!!

مدير : خانم محترم! وقتي وارد اينجا شدي رو تابلوش نوشته بود يتيم خونه يا مدرسه؟!

آقاي مستخدم، اين خانم رو به بيرون راهنمايي كن ...!!!

.

.

.

 .  

زن با چشمهاي پر اشك منتظر اتوبوس واحد بود ، اتومبيل مدل بالائي ترمز كرد و زن سوار شد ...

روزنامه اي كه روي صندلي جا مانده بود رو برداشت و بهش خيره شد  :

كميته مبارز با فقر در جلسه امروز  ...

ستاد مبارزه با بيسوادي  ...

تيتر درشت بالاي صفحه نوشته بود :

با 200000 زن خياباني چه مي كنيد؟!!

زن با خودكاري كه از كيفش بيرون آورده بود عدد را تصحيح كرد :

با 200001 زن خياباني چه مي كنيد ؟!!  


جمله روز :   اگر طالب زندگي سالم و بالندگي مي باشيم بايد به حقيقت عشق بورزيم. (اسكات پك)


ادامه مطلب
۲ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۰۳:۰۹:۰۶

مردي از يكي از دره هاي پيرنه در فرانسه مي گذشت ، كه به چوپان پيري برخورد.

غذايش را با او تقسيم كرد و مدت درازي درباره ي زندگي  صحبت كردند .

بعد صحبت به وجود خدا رسيد .

مرد گفت : اگر به خدا اعتقاد داشته باشم بايد قبول كنم كه آزاد نيستم و مسوول هيچ كدام از اعمالم نيستم . زيرا مردم مي گويند كه او قادر مطلق است و اكنون و گذشته و آينده را مي شناسد...

چوپان ناگهان و بي مقدمه زير آواز زد و پژواك آوازش دره را آكند !

بعد ناگهان آوازش را قطع كرد و شروع كرد به ناسزا گفتن به همه چيز و همه كسي !!!

صداي فريادهاي چوپان نيز در كوهها پيچيد و به سوي آن دو بازگشت .

سپس چوپان گفت : زندگي همين دره است ، آن كوهها ، آگاهي پروردگارند ؛ و آواي انسان ، سرنوشت او

آزاديم آواز بخوانيم يا ناسزا بگوئيم ، اما هر كاري كه مي كنيم ، به درگاه او مي رسد و به همان شكل به سوي ما باز مي گردد .

خداوند پژواك كردار ماست ...  

پائولو كوئيلو    


جمله روز :  آدمي ساخته‌ي افكار خويش است فردا همان خواهد شد كه امروز مي‌انديشيده است. (مترلينگ)


ادامه مطلب
۳۰ مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۰۲:۱۷:۲۶

مرد مقابل گل فروشي ايستاد.او مي خواست دسته گلي براي مادرش كه در شهر ديگري بود سفارش دهد تا برايش پست شود .. .

وقتي از گل فروشي خارج شد ٬ دختري را ديد كه در كنار درب نشسته بود وگريه مي كرد.

مرد نزديك دختر رفت و از او پرسيد : دختر خوب چرا گريه ميكني ؟

دختر گفت : مي خواستم براي مادرم يك شاخه گل بخرم ولي پولم كم است ...

مرد لبخندي زد و گفت : با من بيا٬ من براي تو يك دسته گل خيلي قشنگ مي خرم تا آن را به مادرت بدهي...

وقتي از گل فروشي خارج مي شدند دختر در حالي كه دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندي حاكي از خوشحالي و رضايت بر لب داشت.

مرد به دخترك گفت : مي خواهي تو را برسانم ؟

دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهي نيست ...!

مرد ديگرنمي توانست چيزي بگويد٬ بغض گلويش را گرفت و دلش شكست...

طاقت نياورد٬ به گل فروشي برگشت٬ دسته گل را پس گرفت  و ۲۰۰ كيلومتر رانندگي كرد تا خودش آن را به دست مادرش هديه بدهد ... 

 با سپاس از خانم اكرم سادات بهشتي 


جمله روز :   به جاي تاج گل بزرگي كه پس از مرگم براي تابوتم مي آوري، شاخه اي از آن را همين امروز به من هديه كن. شكسپير


ادامه مطلب
۲۹ مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۲۴:۵۷

دعوت از برنامه نويس و مدير فني سرور ، بزرگترين گروپ ايران ( مارشال ) در جشن بزرگ تعطيلات 2

پنج شنبه ساعت 11 راهي بندرعباس شديم تا با قطار 3:20 حركت كنيم به سوي تهرانجلس

جمعه ساعت 30 : 10 صبح وارد راه آهن شديم ، ماشين گرفتيم رفتيم خونه ي ....

يه استراحت كوچيك و بعد ساعت 5 به سوي شهرك غرب ( اريكه ايرانيان )

تيپ A  - طلايي -  (رديف 2) VIP

با حضور : فرزاد حسني ، بهنام علمشاهي ، امين رستمي و فريدون

و بقيه هم در قالب تصوير ببينيد :
 
دوستان عزيز اگر كيفيت عكس ها خوب نشده من عذر خواهي مي كنم به دليل اينكه قالب به هم مي ريخت كوچيكش كردم البته بقيه عكس ها كه گذاشتم براي دانلود با كيفيت عاليه . اينم بگم كه لينك مستقيم عكس ها را در مرورگر بزنيد با كيفيت خوب نشون ميده .
 
كسي اگر مي خواست درباره شخصيت هايي كه در تصاوير هستند بيشتر بدونه در بخش نظرات سوال كنه تا معرفي كنم

براي ديدن بقيه عكس ها اينجا كليك كنيد


ادامه مطلب
۲۸ مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۰۲:۰۷:۳۲

كشيش سوار هواپيما شد.  كنفرانسي تازه به پايان رسيده بود و او ميرفت تا در كنفرانس ديگري شركت كند؛ ميرفت تا خلق خدا را هدايت كند و به سوي خدا بخواند و به رحمت الهي اميدوار سازد.  در جاي خويش قرار گرفت.  اندكي گذشت، ابري آسمان را پوشانده بود، امّا زياد جدّي به نظر نميرسيد.  مسافران شادمان بودند كه سفرشان به زودي شروع خواهد شد…

هواپيما از زمين برخاست.  اندكي بعد، مسافران كمربندها را گشودند تا كمي بياسايند.  پاسي گذشت.  همه به گفتگو مشغول؛ كشيش در درياي انديشه غوطه‌ور كه در جمع بعد چهها بايد گفت و چگونه بر مردم تأثير بايد گذاشت.  ناگاه، چراغ بالاي سرش روشن شد: "كمربندها را ببنديد!"  همه با اكراه كمربندها را بستند؛ امّا زياد موضوع را جدّي نگرفتند.  اندكي بعد، صداي ظريفي از بلندگو به گوش رسيد، "از نوشابه دادن فعلاً معذوريم؛ طوفان در پيش است."  

موجي از نگراني به دلها راه يافت، اما همانجا جا خوش كرد و در چهره‌ها اثري ظاهر نشد، گويي همه مي‌كوشيدند خود را آرام نشان دهند. باز هم كمي گذشت و صداي ظريف ديگربار بلند شد، "با پوزش فعلاً غذا داده نمي‌شود؛ طوفان در راه است و شدت دارد.

نگراني، چون دريايي كه بادي سهمگين به آن يورش برده باشد، از درون دلها به چهره‌ها راه يافت و آثارش اندك اندك نمايان شد...

طوفان شروع شد؛ صاعقه درخشيد، نعره رعد برخاست  و صداي موتورهاي هواپيما را در غرش خود محو و نابود ساخت؛ كشيش نيك نگريست؛ بعضي دستها به دعا برداشته شد؛ اما سكوتي مرگبار بر تمام هواپيما سايه افكنده بود؛ طولي نكشيد كه هواپيما همانند چوبپنبه بر روي دريايي خروشان بالا رفت و ديگربار فرود افتاد، گويي هم‌اكنون به زمين برخورد ميكند و از هم متلاشي ميگردد. كشيش نيز نگران شد؛ اضطراب به جانش چنگ انداخت؛ از آن همه كه براي گفتن به مردم در ذهن اندوخته بود، هيچ باقي نماند؛ گويي حبابي بود كه به نوك خارك تركيده بود؛ پنداري خود كشيش هم به آنچه كه مي‌خواست بگويد ايماني نداشت… 

سعي كرد اضطراب را از خود برهاند؛ اما سودي نداشت.  همه آشفته بودند و نگران رسيدن به مقصد و از خويش پرسان كه آيا از اين سفر جان به سلامت به در خواهند برد…؟!

نگاهي به ديگران انداخت؛ نبود كسي كه نگران نباشد و به گونهاي دست به دامن خدا نشده باشد. 

ناگاه نگاهش به دختركي افتاد خردسال؛ آرام و بيصدا نشسته بود و كتابش را مي‌خواند؛ يك پايش را جمع كرده، زير خود قرار داده بود. ابداً اضطراب در دنياي او راه نداشت؛ آرام و آسوده‌خاطر نشسته بود...

گاهي  چشمانش را ميبست، و سپس ميگشود و ديگربار به خواندن ادامه ميداد.  پاهايش را دراز كرد، اندكي خود را كش و قوس داد، گويي ميخواهد خستگي سفر را از تن براند؛ ديگربار به خواندن كتاب پرداخت؛ آرامشي زيبا چهره‌اش را در خود فرو برده بود...

هواپيما زير ضربات طوفان مبارزه ميكرد، گويي طوفان مشتهاي گره كردهء خود را به بدنه هواپيما ميكوفت، يا ميخواست مسافران را كه مشتاق زمين سفت و محكمي در زير پاي بودند، بترساند.  هواپيما را چون توپي به بالا پرتاب ميكرد و ديگربار فرود ميآورد.  اما اين همه در آن دخترك خردسال هيچ تأثيري نداشت، گويي در گهواره نشسته و آرام تكان ميخورد و در آن آرامش بيمانند به خواندن كتابش ادامه ميداد...

كشيش ابداً نميتوانست باور كند؛ در جايي كه هيچيك از بزرگسالان از امواج ترس در امان نبود، او چگونه ميتوانست چنين ساكن و خاموش بماند و آرامش خويش حفظ كند.  بالاخره هواپيما از چنگ طوفان رها شد، به مقصد رسيد، فرود آمد. 

مسافران، گويي با فرار از هواپيما از طوفان ميگريزند، شتابان هواپيما را ترك كردند، اما كشيش همچنان بر جاي خويش نشست.  او ميخواست راز اين آرامش را بداند. 

همه رفتند؛ او ماند و دخترك.  كشيش به او نزديك شد و از طوفان سخن گفت و هواپيما كه چون توپي روي امواج حركت مي‌كرد. 

سپس از آرامش او پرسيد و سببش؛ سؤال كرد كه چرا هراس را در دلش راهي نبود آنگاه كه همه هراسان بودند...؟!

دخترك به سادگي جواب داد : چون پدرم خلبان بود؛ او داشت مرا به خانه ميبرد؛ اطمينان داشتم كه هيچ نخواهد شد و او مرا در ميان اين طوفان به سلامت به مقصد خواهد رساند؛ ما عازم خانه بوديم؛ پدرم مراقب بود؛ او خلبان ماهري است ...

گويي آب سردي بود بر بدن كشيش؛ سخن از اطمينان گفتن و خود به آن ايمان داشتن؛ اين است راز آرامش و فراغت از اضطراب..!


بسا از اوقات انواع طوفانها ما را احاطه ميكند و به مبارزه ميطلبد.  طوفانهاي ذهني، مالي، خانگي، و بسياري انواع ديگر كه آسمان زندگي ما را تيره و تار ميسازد و هواپيماي حيات ما را دستخوش حركات غير ارادي ميسازد، آنچنان كه هيچ ارادهاي از خود نداريم و نميتوانيم كوچكترين تغييري در جهت حركت طوفانها بدهيم. 

همه اينگونه اوقات را تجربه كردهايم؛ بياييد صادق باشيم و صادقانه اعتراف كنيم كه در اين مواقع روي زمين سفت و محكم بودن به مراتب آسانتر از آن است كه روي هوا، در پهنه آسمان تيره و تار، به اين سوي و آن سوي پرتاب شويم...

اما، به خاطر داشته باشيم، كه پدر ما كه در آسمان است  و خلباني هواپيما را به عهده دارد و با دست‌هاي آزموده و ماهر خويش آن را در پهنه بيكران زندگي هدايت ميكند.

او ما را به منزل خواهد رساند؛ او مقصد ما را نيك ميداند و هواپيماي زندگي ما را از طوفانها خواهد رهانيد و به سرمنزل مقصود خواهد رساند.  نگران نباشيد... 

 


جمله روز :   هميشه آخر هر چيز خوب ميشود.اگر نشد بدان هنوز آخر آن نرسيده. چارلي چاپلين
ادامه مطلب
۲۵ مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۴۷:۲۱

يك روز ملا نصر الدين براي تعمير بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختماني را بر پشت الاغ بگذارد و به بالاي پشت بام ببرد. 

الاغ هم به سختي از پله ها بالا رفت …

ملا مصالح ساختماني را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پايين هدايت كرد.

ملا نمي دانست كه خر از پله بالا مي رود، ولي به هيچ وجه از پله پايين نمي ايد !!!

هر كاري كرد الاغ از پله پايين نيآمد.

ملا الاغ را رها كرد و به خانه آمد كه استراحت كند.

در همين موقع ديد الاغ دارد روي پشت بام بالا و پايين مي پرد !!!

وقتي كه دوباره به پشت بام رفت ، مي خواست الاغ را ارام كند كه ديد الاغ به هيچ وجه آرام نمي شود. برگشت و بعد از مدتي متوجه شد كه سقف اتاق خراب شده و پاهاي الاغ از سقف چوبي آويزان شده، بالاخره آلاغ از سقف به زمين افتاد و مرد... 

بعد ملا نصر الدين گفت : لعنت بر من   كه نمي دانستم كه اگر خر به جايگاه رفيع و پست مهمي  برسد هم آنجا را خراب مي كند و هم خودش را مي كشد ...!!! 

 

جمله روز :  فرق بين نبوغ و حماقت اين است كه نبوغ حدي دارد ! (آلبرت انشتين)


ادامه مطلب
۱۸ مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۰۲:۲۰:۲۱

دختر دانش آموز صورتي زشت داشت.

دندان هايي نامتناسب با گونه هايش، موهاي كم پشت و رنگ چهره اي تيره...

روز اولي كه به مدرسه ما آمد، هيچ دختري حاضر نبود كنار او بنشيند.

نقطه مقابل او دختر زيبارو و پولداري بود كه مورد توجه همه قرار داشت...

او در همان روز اول مقابل تازه وارد ايستاد و از او پرسيد : ميدوني زشت ترين دختر اين كلاسي؟!!

يك دفعه كلاس از خنده تركيد …

بعضي ها هم اغراق آميزتر مي خنديدند. اما تازه وارد با نگاهي مملو از مهرباني و عشق در جوابش جمله اي گفت كه موجب شد در همان روز اول، احترام ويژه اي در ميان همه و از جمله من پيدا كند :
اما كاتريناي عزيزم ، بر عكس من  تو بسيار زيبا و جذاب هستي ... 

او با همين يك جمله نشان داد كه قابل اطمينان ترين فردي است كه مي توان به او اعتماد كرد و لذا كار به جايي رسيد كه براي اردوي آخر هفته همه مي خواستند با او هم گروه باشند...

او براي هر كسي نام مناسبي انتخاب كرده بود :

به يكي مي گفت چشم عسلي و به يكي از دبيران، لقب خوش اخلاق ترين معلم دنيا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترين ياور دانش آموزان را داده بود.

ويژگي برجسته او در تعريف و تمجيد هايش از ديگران بود كه واقعاً به حرف هايش ايمان داشت و دقيقاً به جنبه هاي مثبت فرد اشاره مي كرد.

مثلاً به من مي گفت بزرگترين نويسنده دنيا و به خواهرم مي گفت بهترين آشپز دنيا! و حق هم داشت...

آشپزي خواهرم حرف نداشت و من از اين تعجب كرده بودم كه او توي هفته اول چگونه اين را فهميده بود؟!

سالها بعد وقتي او به عنوان شهردار شهر كوچك ما انتخاب شده بود به ديدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهري اش احساس كردم شديداً به او علاقه مندم ...!

5 سال پيش وقتي براي خواستگاري اش رفتم ، دليل علاقه ام را جذابيت سحر آميزش مي دانستم و او با همان سادگي و وقار هميشگي اش گفت : براي ديدن جذابيت يك چيز، بايد قبل از آن جذاب بود!

در حال حاضر من از او يك دختر سه ساله دارم . دخترم بسيار زيبا ست و همه از زيبايي صورتش در حيرتند. روزي مادرم از همسرم سؤال كرد كه راز زيبايي دخترمان در چيست؟!

همسرم جواب داد : من زيبايي چهره دخترم را مديون خانواده پدري او هستم ...!

و مادرم روز بعد نيمي از دارايي خانواده را به ما بخشيد ... 

 


جمله روز :  براي اينكه بزرگ باشي نخست كوچك باش. (ضرب‌المثل هندي)


ادامه مطلب
۱۲ مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۱۲:۱۴:۳۰

من به مدرسه ميرفتم تا در س بخوانم ...
تو به مدرسه ميرفتي به تو گفته بودند بايد دكتر شوي ...
او هم به مدرسه ميرفت اما نمي دانست چرا ؟!

من پول تو جيبي ام را هفتگي از پدرم ميگرفتم ...
تو پول تو جيبي نمي گرفتي هميشه پول در خانه ي شما دم دست بود ...
او هر روز بعد از مدزسه كنار خيابان آدامس ميفروخت !

معلم گفته بود انشا بنويسيد و موضوع اين بود : علم بهتر است يا ثروت ؟!

من نوشته بودم علم بهتر است
مادرم مي گفت با علم مي توان به ثروت رسيد

 

تو نوشته بودي علم بهتر است
شايد پدرت گفته بود تو از ثروت بي نيازي

 

او اما انشا ننوشته بود برگه ي او سفيد بود
خودكارش روز قبل تمام شده بود ...

معلم آن روز او را تنبيه كرد
بقيه بچه ها به او خنديدند
آن روز او براي تمام نداشته هايش گريه كرد
هيچ كس نفهميد كه او چقدر احساس حقارت كرد
خوب معلم نمي دانست او پول خريد يك خودكار را نداشته
شايد معلم هم نمي دانست ثروت وعلم
گاهي به هم گره مي خورند
گاهي نمي شود بي ثروت از علم چيزي نوشت ...

من در خانه اي بزرگ مي شدم كه بهار توي حياطش بوي پيچ امين الدوله مي آمد
تو در خانه اي بزرگ مي شدي كه شب ها در آن بوي دسته گل هايي مي پيچيد كه پدرت براي مادرت مي خريد ...
او اما در خانه اي بزرگ مي شد كه در و ديوارش بوي سيگار و ترياكي را مي داد كه پدرش مي كشيد

سال هاي آخر دبيرستان بود بايد آماده مي شديم براي ساختن آينده

من بايد بيشتر درس مي خواندم دنبال كلاس هاي تقويتي بودم ...
تو تحصيل در دانشگا هاي خارج از كشور برايت آينده ي بهتري را رقم مي زد ...
او اما نه انگيزه داشت نه پول درس را رها كرد دنبال كار مي گشت ...

روزنامه چاپ شده بود هر كس دنبال چيزي در روزنامه مي گشت

من رفتم روزنامه بخرم كه اسمم را در صفحه ي قبولي هاي كنكور جستجو كنم ...
تو رفتي روزنامه بخري تا دنبال آگهي اعزام دانشجو به خارج از كشور بگردي ...
او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در يك نزاع خياباني كسي را كشته بود !!!

من آن روز خوشحال تر از آن بودم كه بخواهم به اين فكر كنم كه كسي ، كسي را كشته است
تو آن روز هم مثل هميشه بعد از ديدن عكس هاي روزنامه آن را به به كناري انداختي
او اما آنجا بود در بين صفحات روزنامه :
براي اولين بار بود در زندگي اش كه اين همه به او توجه شده بود !!!!

چند سال گذشت وقت گرفتن نتايج بود

من منتظر گرفتن مدارك دانشگاهي ام بودم
تو مي خواستي با مدرك پزشكي ات برگردي همان آرزوي ديرينه ي پدرت
او اما هر روز منتظر شنيدن صدور حكم اعدامش بود

وقت قضاوت بود ، جامعه ي ما هميشه قضاوت مي كند

من خوشحال بودم كه كه مرا تحسين مي كنند
تو به خود مي باليدي كه جامعه ات به تو افتخار مي كند
او شرمسار بود كه سرزنش و نفرينش مي كنند

زندگي ادامه دارد ، هيچ وقت پايان نمي گيرد

من موفقم : من ميگويم نتيجه ي تلاش خودم است!!!
تو خيلي موفقي : تو ميگويي نتيجه ي پشت كار خودت است!!!
او اما زير مشتي خاك است : مردم گفتند مقصر خودش است !!!!

من , تو , او
هيچگاه در كنار هم نبوديم
هيچگاه يكديگر را نشناختيم
اما من و تو اگر به جاي او بوديم آخر داستان چگونه بود...؟!!

 

 

جمله روز :  قطعاً خاك و كود لازم است تا گل سرخ برويد. اما گل سرخ نه خاك است و نه كود (پونگ)  


ادامه مطلب
۲ مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۳۷:۲۷

 يك زوج جوان براي ادامه تحصيل و گرفتن دكترا عازم كشوري اروپايي شدند...

 در آنجا پسر كوچكشان را در يك مدرسه ثبت نام كردند تا  او هم ادامه تحصيلش را در سيستم آموزش اين كشور تجربه كند.

روز اوّل كه پسر از مدرسه برگشت، پدر از او پرسيد: پسرم تعريف كن ببينم امروز در مدرسه چي ياد گرفتي؟

پسر جواب داد: امروز درباره خطرات سيگار كشيدن به ما گفتند، خانم معلّم برايمان يك كتاب قصّه خواند و يك كاردستي هم درست كرديم.

پدر پرسيد: رياضي و علوم نخوانديد؟ پسر گفت: نه

روز دوّم دوباره وقتي پسر از مدرسه برگشت پدر سؤال خودش را تكرار كرد.

پسر جواب داد: امروز نصف روز را ورزش كرديم، ياد گرفتيم كه چطور اعتماد به نفسمان را از دست ندهيم، و زنگ آخر هم به كتابخانه رفتيم و به ما ياد دادند كه از كتاب هاي آنجا چطور استفاده كنيم.

بعد از چندين روز كه پسر مي رفت و مي آمد و تعريف مي كرد، پدر كم كم نگران شد چرا كه مي ديد در مدرسه پسرش وقت كمي درهفته صرف رياضي، فيزيك، علوم، و چيزهايي كه از نظر او درس درست و حسابي بودند مي شود.

از آنجايي كه پدر نگران بود كه پسرش در اين دروس ضعيف رشد كند به پسرش گفت: پسرم از اين به بعد دوشنبه ها مدرسه نرو تا در خانه خودم با تو رياضي و فيزيك كار كنم.

بنابراين پسر دوشنبه ها  مدرسه نمي رفت...

دوشنبه اوّل از مدرسه زنگ زدند كه چرا پسرتان نيامده.

گفتند مريض است !!!

دوشنبه دوّم هم زنگ زدند باز يك بهانه اي آوردند !

بعد از مدّتي مدير مدرسه مشكوك شد و پدر را به مدرسه فراخواند تا با او صحبت كند...

وقتي پدر به مدرسه رفت باز سعي كرد بهانه بياورد امّا مدير زير بار نمي رفت. بالاخره به ناچار حقيقت ماجرا را تعريف كرد. گفت كه نگران پيشرفت تحصيلي پسرش بوده و از اين تعجّب مي كند كه چرا در مدارس اروپايي اينقدر كم درس درست و حسابي مي خوانند...؟!

مدير پس از شنيدن حرف هاي پدر كمي سكوت كرد و سپس جواب داد:

ما هم   70 سال پيش مثل شما فكر مي كرديم !!! 

 


جمله روز :  پيشرفت واقعي دراثردستيابي به حقايق نوين مي باشد. ويلرمك ميلان


ادامه مطلب
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ]