۷ آذر ۱۳۸۹ ساعت ۰۲:۲۱:۴۹

كوچيك تر كه بودم فكر مي كردم بارون اشك خداست ولي مگه خدا هم گريه مي كنه چرا بايد دل خدا بگيره!!!! دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي خدا رو حس كنم اشك خدا را تو يه كاسه جمع كنم تا هر وقت دلم گرفت كمي بنوشم تا پاك و آسماني شوم! آسمان كه خاكستري مي شد دل منم ابري مي شد حس ميكرم كه آدما دل خدا رو شكستند و يا از ياد خدا غافل شدند همه مي گفتند باران رحمت خداست ولي حس كودكانه من مي گفت خدا دلش از دست آدما گرفته .


ادامه مطلب
۱۵ آبان ۱۳۸۹ ساعت ۱۲:۰۳:۰۴

زاهدي گويد: جواب چهار نفر مرا سخت تكان داد 

اول مرد فاسدي از كنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع كردم تا به او نخورد .

او گفت اي شيخ خدا ميداند كه فردا حال ما چه خواهد بود!

دوم مستي ديدم كه افتان و خيزان راه ميرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نيفتي .

گفت تو با اين همه ادعا قدم ثابت كرده اي؟!

سوم كودكي ديدم كه چراغي در دست داشت گفتم اين روشنايي را از كجا اورده اي ؟

كودك چراغ را فوت كرد و ان را خاموش ساخت و گفت : تو كه شيخ شهري بگو كه اين روشنايي كجا رفت؟!!

چهارم زني بسيار زيبا كه درحال خشم از شوهرش شكايت ميكرد . گفتم اول رويت را بپوشان بعد با من

 حرف بزن .

گفت من كه غرق خواهش دنيا هستم  چنان از خود بيخود شده ام كه از خود خبرم نيست تو چگونه غرق محبت خالقي كه از نگاهي بيم داري؟

!!  


سخن روز :  زندگي، ميدان ادامه ي راه اشتباه نيست؛ هر گاه پي به ناراستي راه خود برديم بايد به ريشه و بن پاكي خويش باز گرديم، نه آنكه با اشتباهي ديگر آن را ادامه دهيم كه برآيند آن، از دست دادن همه عمر است... ارد بزرگ


ادامه مطلب
۱۵ آبان ۱۳۸۹ ساعت ۱۲:۰۲:۰۴

هر وقت دلش مي گرفت به كنار رودخانه مي آمد. در ساحل مي نشست و به آب نگاه مي كرد…

پاكي و طراوت آب، غصه هايش را مي شست. اگر بيكار بود همانجا مي نشست و مثل بچه ها گِل بازي مي كرد.آن روز هم داشت با گِل هاي كنار رودخانه، خانه مي ساخت. جلوي خانه باغچه ايي درست كرد و توي باغچه چند ساقه علف و گُل صحرايي گذاشت.
ناگهان صداي پايي شنيد برگشت و نگاه كرد. زبيده خاتون (همسر خليفه) با يكي از خدمتكارانش به طرف او آمد. به كارش ادامه داد. همسر خليفه بالاي سرش ايستاد و گفت
: بهلول، چه مي سازي؟
بهلول با لحني جدي گفت: بهشت مي سازم.
همسر هارون كه مي دانست بهلول شوخي مي كند، گفت: آن را مي فروشي؟!
بهلول گفت
: مي فروشم.
- قيمت آن چند دينار است؟
- صد دينار.
زبيده خاتون گفت
: من آن را مي خرم.
بهلول صد دينار را گرفت و گفت
: اين بهشت مال تو، قباله آن را بعد مي نويسم و به تو مي دهم.
زبيده خاتون لبخندي زد و رفت.
بهلول، سكه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بين راه به هر فقيري رسيد يك سكه به او داد. وقتي تمام دينارها را صدقه داد، با خيال راحت به خانه برگشت.
زبيده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زيبايي شد. در ميان باغ، قصرهايي ديد كه با جواهرات هفت رنگ تزئين شده بود. گلهاي باغ، عطر عجيبي داشتند. زير هر درخت چند كنيز زيبا، آماده به خدمت ايستاده بودند. يكي از كنيزها، ورقي طلايي رنگ به زبيده خاتون داد و گفت
: اين قباله همان بهشتي است كه از بهلول خريده اي !!!
وقتي زبيده از خواب بيدار شد از خوشحالي ماجراي بهشت خريدن و خوابي را كه ديده بود براي هارون تعريف كرد.
صبح زود، هارون يكي از خدمتكارانش را به دنبال بهلول فرستاد.

وقتي بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهرباني و گرمي از او استقبال كرد. بعد صد دينار به بهلول داد و گفت : يكي از همان بهشت هايي را كه به زبيده فروختي به من هم بفروش!
بهلول، سكه ها را به هارون پس داد و گفت
: به تو نمي فروشم !!!
هارون گفت
: اگر مبلغ بيشتري مي خواهي، حاضرم بدهم.
بهلول گفت
: اگر هزار دينار هم بدهي، نمي فروشم!!!
هارون ناراحت شد و پرسيد
: چرا؟
بهلول گفت
: زبيده خاتون، آن بهشت را نديده خريد، اما تو مي داني و مي خواهي بخري، من به تو نمي فروشم!    


سخن روز :  مانند علما بنويس و مانند توده مردم حرف بزن. (ضرب‌المثل هندي)


ادامه مطلب
۲ آبان ۱۳۸۹ ساعت ۰۱:۰۱:۳۶

شيوانا از مقابل مدرسه‌اي عبور مي‌كرد.

 

پسر جواني را ديد كه غمگين و افسرده بيرون مدرسه به درختي تكيه كرده و به افق خيره شده است.

 

شيوانا كنار او رفت و جوياي حالش شد.

 

پسر جوان گفت: حضور در اين مدرسه نياز به پول زيادي دارد ولي پدرم فقير است و نمي‌تواند از پس مخارج تحصيل من بر آيد. با مدير مدرسه صحبت كرديم و او گفته است به شرطي مي‌توانم رايگان در اين مدرسه تحصيل كنم كه بتوانم در امتحانات درسي در تمام دروس بالاترين نمره را به دست آورم. اما اين درس‌ها سخت است و با خودم مي‌گويم كه اين اتفاق هرگز نمي‌تواند رخ دهد. براي همين به ناچار بايد تحصيل را ترك كنم ...

 

شيوانا نفسي عميق كشيد و گفت: يعني تو قبل از انجام آزمون شكست را پذيرفته‌اي و از پذيرفتن آن غمگين هم شده‌اي؟ دليل اين تسليم و واگذاري مبارزه هم تنها اين است كه اين اتفاق يعني پيروز شدن افتادني نيست! خوب اين كه كاري ندارد! راهي پيدا كن و اگر پيدا نمي‌شود راهي بساز كه اين اتفاق بيفتد.

كاري كن كه اين چيزي كه مي‌خواهي رخ دهد. به جاي دست روي دست گذاشتن و قبل از آزمون از تلاش دست كشيدن سعي كن با چنگ و دندان از چيزي كه به آن علاقه داري دفاع كني و اتفاقي را كه دوست داري رخ دادني سازي!

اگر سرنوشت تو به رخ دادن اين اتفاق بستگي دارد خوب كاري بكن كه رخ بدهد!

 

سپس شيوانا دست بر شانه‌هاي پسر جوان كوبيد و گفت: انسان قوي وقتي به مانعي بر مي‌خورد تسليم نمي‌شود. يا راهي پيدا مي‌كند كه از آن مانع عبور كند و اگر اين راه پيدا نشد آن راه را مي‌سازد!

برخيز و راه پيروزي خود را بساز و اتفاقي را كه بقيه محال مي‌دانند، رخ دادني كن...   


سخن روز :  تمام تلاشت در زندگي اين باشد كه روزگار را مطيع خود كني نه اين كه خود مطيع روزگار باشي ...


ادامه مطلب
۲ آبان ۱۳۸۹ ساعت ۰۱:۰۰:۳۸

روزي عارف پيري با مريدانش از كنار قصر پادشاه گذر ميكرد...

شاه كه در ايوان كاخش مشغول به تماشا بود، او را ديد و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پير را به قصر آورند.

عارف به حضور شاه شرفياب شد. شاه ضمن تشكر از او خواست كه نكته اي آموزنده به شاهزاده جوان بياموزد مگر در آينده او تاثير گذار شود.

استاد دستش را به داخل كيسه فرو برد و سه عروسك از آن بيرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و گفت : بيا اينان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آنها سپري كن !!!

شاهزاده با تعجب گفت: من كه دختر نيستم با عروسك بازي كنم !!!

عارف اولين عروسك را برداشته و تكه نخي را از يكي از گوشهاي آن عبور داد كه بلافاصله از گوش ديگر خارج شد !

سپس دومين عروسك را برداشته و اينبار تكه نخ از گوش عروسك داخل و از دهانش خارج شد.

او سومين عروسك را امتحان نمود. تكه نخ در حالي كه در گوش عروسك پيش ميرفت، از هيچيك از دو عضو يادشده خارج نشد.

استاد بلافاصله گفت : جناب شاهزاده، اينان همگي دوستانت هستند، اولي كه اصلا به حرفهايت توجهي نداشته، دومي هرسخني را كه از تو شنيده، همه جا بازگو خواهد كرد و سومي دوستي است كه همواره بر آنچه شنيده لب فرو بسته !!!

شاهزاده فرياد شادي سر داده و گفت : پس بهترين دوستم همين نوع سومي است و منهم او را مشاور امورات كشورداري خواهم نمود. ..

عارف پاسخ داد : نه !

و بلافاصله عروسك چهارم را از كيسه خارج نمود و آنرا به شاهزاده داد و گفت: اين دوستي است كه بايد بدنبالش بگردي ...

شاهزاده تكه نخ را بر گرفت و امتحان نمود. با تعجب ديد كه نخ همانند عروسك اول از گوش ديگر اين عروسك نيز خارج شد، گفت : استاد اينكه نشد ؟!!

عارف پير پاسخ داد:  حال مجددا امتحان كن  ، براي بار دوم تكه نخ از دهان عروسك خارج شد !

شاهزاده براي بار سوم نيز امتحان كرد و تكه نخ در داخل عروسك باقيماند !!!

استاد رو به شاهزاده كرد و گفت: شخصي شايسته دوستي و مشورت توست كه بداند كي حرف بزند، چه موقع به حرفهايت توجهي نكند و كي ساكت بماند... 

 

 


سخن روز :  نه طوطي باش كه گفته ديگران را تكرار كني و نه بلبل باش كه گفته خود را هدر دهي ...


ادامه مطلب
۲ آبان ۱۳۸۹ ساعت ۱۲:۵۸:۵۹

مادرم يك چشم نداشت. در كودكي براثر حادثه يك چشمش را ازدست داده بود. من كلاس سوم دبستان بودم و برادرم كلاس اول. براي من آنقدر قيافه مامان عادي شده بود كه در نقاشي‌هايم هم متوجه نقص عضو او نمي‌شدم و هميشه او را با دو چشم نقاشي مي‌كردم. فقط در اتوبوس يا خيابان وقتي بچه‌ها و مادر و پدرشان با تعجب به مامان نگاه مي‌كردند و پدر و مادرها كه سعي مي‌كردند سوال بچه خود را به نحوي كه مامان متوجه يا ناراحت نشود، جواب بدهند، متوجه اين موضوع ميشدم و گهگاه يادم مي‌افتاد كه مامان يك چشم ندارد...

يك روز برادرم از مدرسه آمد و با ديدن مامان يك‌دفعه گريه كرد. مامان او را نوازش كرد و علت گريه‌اش را پرسيد. برادرم دفتر نقاشي را نشانش داد. مامان با ديدن دفتر بغضي كرد و سعي كرد جلوي گريه‌اش را بگيرد. مامان دفتر را گذاشت زمين و برادرم را درآغوش گرفت و بوسيد. به او گفت: فردا مي‌رود مدرسه و با معلم نقاشي صحبت ميكند. برادرم اشك‌هايش را پاك كرد و دويد سمت كوچه تا با دوستانش بازي كند. مامان رفت داخل آشپزخانه. خم شدم و دفتر را برداشتم. نقاشي داداش را نگاه كردم و فرق بين دختر و پسر بودن را آن زمان فهميدم.

موضوع نقاشي كشيدن چهره اعضاي خانواده بود. برادرم مامان را درحالي‌كه دست من و برادرم را دردست داشت، كشيده بود. او يك چشم مامان را نكشيده بود و آن را به صورت يك گودال سياه نقاشي كرده بود. معلم نقاشي دور چشم مامان با خودكار قرمز يك دايره بزرگ كشيده بود و زير آن نمره 10 داده بود و نوشته بود كه پسرم دقت كن هر آدمي دو چشم دارد. با ديدن نقاشي اشك‌هايم سرازير شد. از برادرم بدم آمد. رفتم آشپزخانه و مامان را كه داشت پياز سرخ مي كرد، از پشت بغل كردم. او مرا نوازش كرد. گفتم: مامان پس چرا من هميشه در نقاشي‌هايم شما را كامل نقاشي مي‌كنم. گفتم: از داداش بدم مي‌آيد و گريه كردم...

مامان روي زمين زانو زد و به من نگاه كرد اشك‌هايم را پاك كرد و گفت عزيزم گريه نكن تو نبايستي از برادرت ناراحت بشوي او يك پسر است. پسرها واقع بين‌تر از دخترها هستند؛ آنها همه چيز را آنطور كه هست مي‌بينند ولي دخترها آنطوركه دوست دارند باشد، مي‌بينند. بعد مرا بوسيد و گفت: بهتر است تو هم ياد بگيري كه ديگر نقاشي‌هايت را درست بكشي...

فرداي آن روز مامان و من رفتيم به مدرسه برادرم. زنگ تفريح بود. مامان رفت اتاق مدير. خانم مدير پس از احوال‌پرسي با مامان علت آمدنش را جويا شد. مامان گفت: آمدم تا معلم نقاشي كلاس اول الف را ببينم. خانم مدير پرسيد: مشكلي پيش آمده؟ مامان گفت: نه همينطوري. همه معلم‌هاي پسرم را مي‌شناسم جز معلم نقاشي؛ آمدم كه ايشان را هم ملاقات كنم.


خانم مدير مامان را بردند داخل اتاقي كه معلم‌ها نشسته بودند. خانم مدير اشاره كرد به خانم جوان و زيبايي و گفت
: ايشان معلم نقاشي پسرتان هستند. به معلم نقاشي هم گفت: ايشان مادر دانش آموز ج-ا كلاس اول الف هستند.

مامان دستش را به سوي خانم نقاشي دراز كرد. معلم نقاشي كه هنگام واردشدن ما درحال نوشيدن چاي بود، بلند شد و سرفه‌اي كرد و با مامان دست داد. لحظاتي مامان و خانم نقاشي به يكديگر نگاه كردند. مامان گفت: از ملاقات شما بسيار خوشوقتم. معلم نقاشي گفت: من هم همينطور خانم. مامان با بقيه معلم‌هايي كه مي‌شناخت هم احوال‌پرسي كرد و از اينكه مزاحم وقت استراحت آنها شده بود، عذرخواهي و از همه خداحافظي كرد و خارج شديم. معلم نقاشي دنبال مامان از اتاق خارج شد و درحاليكه صدايش مي لرزيد گفت: خانم من نميدانستم...

مامان حرفش را قطع كرد و گفت: خواهش ميكنم خانم بفرماييد چايتان سرد مي شود. معلم نقاشي يك قدم نزديكتر آمد و خواست چيزي بگويد كه مامان گفت: فكر مي‌كنم نمره 10 براي واقع‌بيني يك كودك خيلي كم است. اينطور نيست؟ معلم نقاشي گفت: بله حق با شماست. خانم نقاشي بازهم دستش را دراز كرد و اين بار با دودست دستهاي مامان را فشار داد. مامان از خانم مدير هم خداحافظي كرد.

آن روز عصر برادرم خندان درحالي‌كه داخل راهروي خانه لي‌‌لي مي‌كرد، آمد و تا مامان را ديد دفتر نقاشي را بازكرد و نمره‌اش را نشان داد. معلم نقاشي روي نمره قبلي خط كشيده بود و نمره 20 جايش نوشته بود. داداش خيلي خوشحال بود و گفت: خانم گفت دفترت را بده فكر كنم ديروز اشتباه كردم بعد هم 20 داد. مامان هم لبخندي زد و او را بوسيد و گفت: بله نقاشي پسر من عاليه!

و طوري كه داداش متوجه نشود به من چشمك زد و گفت: مگه نه؟

من هم گفتم: آره خيلي خوب كشيده، اما صدايم لرزيد و نتوانستم جلوي گريه‌ام را بگيرم. داداش گفت: چرا گريه مي‌كني؟

گفتم آخه من يه دخترم!!!!!


نويسنده: زهرا آقايان
 

 


سخن روز :  شب آنگاه زيباست كه نور را باور داشته باشيم. (دوروستان)


ادامه مطلب
۲۰ مهر ۱۳۸۹ ساعت ۰۱:۴۵:۰۰

پند استاد

نوجواني باهوش تمام كتاب‌هاي استادش را آموخته و چشم بسته آنها را براي ديگر شاگردان مي‌خواند.
استادش به او گفت؛ به يك شرط مي‌گذارم در امر آموزش دادن مرا كمك كني. شاگرد پرسيد چه امري؟
استاد كفت: آموزش بده اما نصيحت مكن.
شاگرد گفت: چرا نصيحت نكنم؟
استاد پير گفت: دانش در كتاب هست اما پند آموزي احتياج به تجربه و زمان دارد كه تو آن را نداري خرد نتيجه باروري دانش و تجربه است.
شاگرد گفت: درس بزرگي به من آموختيد سعي مي‌كنم امر شما را انجام دهم.
گفته مي‌شود سال‌ها گذشت و تا استاد زنده بود آن شاگرد ، كسي را اندرز نمي‌داد.
ارد بزرگ انديشمند نامدار كشورمان مي‌گويد: سرايش يك بيت درست از زندگي، نياز به سفري، هفتاد ساله دارد.  
 


كليد موفقيت
مردي فرزندش را براي به دست آوردن تجربه به خارج شهر فرستاد. پس زماني كه فرزند از شهر خارج شد، روباه مريضي را ديد پس مدتي درنگ كرد ...انديشيد ... چگونه روباه غذا به دست مي‌آورد؟
در اين لحظه شيري را ديد كه با او شكاري بود. زماني كه به روباه نزديك شد، از شكار خورد و باقي را ترك گفت و خارج شد.
پس از لحظه‌اي روباه به سختي خود را حركت داد و به شكار باقي مانده نزديك شد و شروع به خوردن كرد.
پس پسر با خود گفت: بي‌شك خداوند ضامن روزي است، پس چرا مشقت و سختي را تحمل كنم؟
سپس پسر نزد پدرش رفت و براي پدرش ماجرا را باز گفت.
پدر گفت: فرزندم اشتباه مي‌كني ... من براي تو زندگي شرافت مندانه‌اي را مي‌خواستم. به شير نگاه كن! به ديگران كمك مي‌كند. چگونه همان طور كه مي‌داني او حيواني قوي است!
اما به روباه كن ... او منتظر كمك ديگران است ... و از اين رو براي او زندگي، شرافت‌مندانه نيست. پس فرزند متوجه شد و ديدگاهش در پيرامون زندگي عوض شد.


توكاي پير


توكاي پيري تكه ناني پيدا كرد، آن را برداشت و به پرواز در آمد.
پرندگان جوان اين را كه ديدند، به طرفش پريدند تا نان را از او بگيرند.
وقتي توكا متوجه شد كه الان به او حمله مي‌كنند، نان را به دهان ماري انداخت و با خود فكر كرد؛ وقتي كسي پير مي‌شود، زندگي را طور ديگري مي‌بيند، غذايم را از دست دادم؛ اما فردا مي‌توانم تكه نان ديگري پيدا كنم.
اما اگر اصرار مي‌كردم كه آن را نگه دارم، در وسط آسمان جنگي به پا مي‌كردم؛ پيروز اين جنگ، منفور ميشد و ديگران خود را آماده مي‌كردند تا با او بجنگند و نفرت قلب پرندگان را مي‌انباشت و اين وضعيت مي‌توانست مدت درازي ادامه پيدا كند.

فرزانگي پيري همين است: آگاهي بر اين كه بايد پيروزي‌هاي فوري را فداي فتوحات پايدار كرد.

 

سخن روز:دانستن كافي نيست،بايد به دانسته خود عمل كنيد(ناپلئون هيل)


ادامه مطلب
۲۰ مهر ۱۳۸۹ ساعت ۰۱:۳۹:۲۱

در آخرين لحظات سوار اتوبوس شد  روي اولين صندلي نشست. از كلاس هاي ظهر متنفر بود اما حداقل اين حسن را داشت كه مسير خلوت بود...

اتوبوس كه راه افتاد نفسي تازه كرد و به دور و برش نگاه كرد. 

پسر جواني روي صندلي جلويي نشسته بود كه فقط مي توانست نيمرخش را ببيند كه داشت از پنجره بيرون را نگاه مي كرد ...

به پسر خيره شد و خيال پردازي را مثل هميشه شروع كرد :

چه پسر جذابي! حتي از نيمرخ هم معلومه. اون موهاي مرتب شونه شده و اون فك استخوني . سه تيغه هم كه كرده حتما ادوكلن خوشبويي هم زده...

چقدر عينك آفتابي بهش مي آد... يعني داره به چي فكر مي كنه؟ 

آدم كه اينقدر سمج به بيرون خيره نميشه! لابد داره به نامزدش فكر مي كنه...

آره. حتما همين طوره.مطمئنم نامزدش هم مثل خودش جذابه.  بايد به هم بيان (كمي احساس حسادت)...

مي دونم پسر يه پولداره...  با دوستهاش قرار مي ذاره كه با هم برن شام بيرون. كلي با هم مي خندند و از زندگي و جوونيشون لذت مي برن ؛ ميرن پارتي، كافي شاپ، اسكي... چقدر خوشبخته!

يعني خودش مي دونه؟ مي دونه كه بايد قدر زندگيشو بدونه؟!!

دلش براي خودش سوخت.احساس كرد چقدر تنهاست و چقدر بدشانس است و چقدر زندگي به او بدهكار است. احساس بدبختي كرد. كاش پسر زودتر پياده مي شد...!!!

 

ايستگاه بعد كه اتوبوس نگه داشت، پسر از جايش بلند شد. 

مشتاقانه نگاهش كرد، قد بلند و خوش تيپ بود. ..

 

پسر با گام هاي نااستوار به سمت در اتوبوس رفت. مكثي كرد و چيزي را كه در دست داشت باز كرد...

 

 يك، دو، سه و چهار ... لوله هاي استوانه اي باريك به هم پيوستند و يك عصاي سفيد رنگ را تشكيل دادند. ..

 

از آن به بعد ديگر هرگز عينك آفتابي را با عينك سياه اشتباه نگرفت و به خاطر چيزهايي كه داشت خدا را شكر كرد...

 

سخن روز :  خوشبختي مانند توپي است كه وقتي مي غلطتد به دنبال آن مي دويم و وقتي متوقف ميگردد به آن لگد مي زنيم...


ادامه مطلب
۳۰ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۰۷:۰۲:۰۲

 اين داستان كوتاه حكمت خدا ، يك داستان زيباي واقعيست كه به ما مي آموزد هيچ رويدادي بي دليل نيست ...

كشيش تازه كار و همسرش براي نخستين ماموريت و خدمت خود كـه بازگشايي كليسايي در حومه بروكلين ( شهر نيويورك ) بود در اوايل ماه اكتبر وارد شهر شدند .

زماني كه كليسا را ديدند ، دلشان از شور و شوق آكنده بود . كليسا كهنه و قديمي بود و به تعميرات زيادي نياز داشت .

دو نفري نشستند و برنامه ريزي كردند تا همه چيز براي شب كريسمس يعـنـي 24 دسامبر آماده شود . كمي بيش از دو ماه براي انجام كار ها وقت داشتند . كشيش و همسرش سخت مشغول كار شدند ...

ديوار ها را با كاغذ ديواري پوشاندند . جاهايي را كه رنگ لازم داشت ، رنگ زدند و كار هاي ديگري را كه بايد مي كردند ، انجام دادند .

روز 18 دسامبر آنها از برنامه شان جلو بودند و كـارها تقريباً رو به پايان بود .

روز 19 دسامبر باران تندي گرفت كه دو روز ادامه داشت .

روز 21 دسامبر پس از پايان بارندگي ، كشيش سري به كليسا زد ، وقتي وارد تـالار كليسا شد ، نزديك بود قلب كشيش از كار بيافتد . سقف كليسا چكه كـرده بود و در نتيجه بخش بزرگي از كاغذ ديواري به اندازه اي حدود 6 متر در 5/2 متر از روي ديوار جلويي و پشت ميز موعظه كنده شده و سوراخ شده بود . كشيش در حالي كه همه خاكروبه هاي كف زمين را پاك مي كرد ، با خود انديشيد كه چاره اي جز به عقب انداختن برنامه شب كريسمس ندارد .

در راه بازگشت به خانه ديد كه يكي از فروشگاه هاي محلّه ، يك حـراج خيريه برگزار كرده است. كشيش از اتومبيلش پياده شد و به سراغ حـراج رفت ...

در بين اجناس حراجي ، يك روميزي بسيار زيباي شيري رنگ دستبافت ديد كه به طرز هنرمندانه اي روي آن كار شده بود . رنگ آميزي اش عالي بود . در ميانه رو ميزي يك صليب گلدوزي شده به چشم مي خورد . روميزي درست به اندازه سوراخ روي ديوار بـود . كشيش روميزي را خريد و به كليسا برگشت .

حالا ديگر بارش برف آغاز شده بود . زن سالمندي كه از جهت رو به روي كشيش مي آمد دوان دوان كوشيد تا به اتوبوسي كه تقريباً در حال حركت بود برسد ، ولي تلاشش بي فايده بود و اتوبوس راه افتاد . اتوبوس بعـدي 45 دقيقه ديگر مي رسيد . كشيش به زن پيشنهاد كرد كه به جاي ايستادن در هواي سـرد به درون كليسا بيايد و آنجا منتظر شود .

زن دعوت كشيش را پذيرفت و به كليسـا آمـد و روي يكي از نيمكت هاي تالار نيايش نشست . كشيش رفت نردبان را آورد تا روميـزي را روي ديوار نصب كند . پس از نصب ، كشيش نگاه رضايت مندانه اي به پرده آويخـتـه شـده كرد ، باورش نمي شد كه اين قدر زيبا باشد . كشيش متوجه شد كه زن به سوي او مي آيد .

زن پرسيد : اين روميزي را از كـجا گرفته ايد ؟ و بعد گوشه روميزي را به دقت نگاه كرد . در گوشه آن سه حـرف گلدوزي شده بود . اين ها سه حرف نخست نام و نام خانوادگي او بودند . او 35 سال پيش اين روميزي را در كشور اتريش درست كرده بود . وقتي كشيش براي زن شرح داد كـه از كجا روميزي را خريده است . باوركردنش براي زن سخت بود ...

سپس زن براي كشيش تعريف كرد كه چگونه پيش از جنگ جهاني دوم ، او و شوهرش در اتريش زندگي خوبي داشتند ، ولي هنگامي كه هيتلر و نازي ها سر كار آمدند ، او ناچار شد اتريش را ترك كند . شوهرش قرار بود كه يك هفته پس از او ، به وي بپيوندد ولي شوهرش توسط نازي ها دستگير و زنداني شد و زن ديگر هرگز شوهرش را نديد و هرگز هم به ميهنش برنگشت ...

كشيش مي خواست روميزي را به زن بدهد ، ولي زن گفت : بهتر است آن را براي كليسا نگه داريد. كشيش اصرار كرد كه اقلاً بگذارد او را با اتومبيل به خانه اش برساند و گفت اين كمترين كاري است كه مي توانم برايتان انجام دهم . زن پذيرفت ...

زن در سوي ديگر شهر ، يعني جزيره استاتن Staten Island زندگي مي كرد و آن روز براي تميز كردن خانه يك نفر به اين سوي شهر آمده بود .

شب كريسمس برنامه عالي برگزارشد . تالار كليسا تقريباً پـر بود . موسيقي و روح حكمفرما بر كليسا فوق العاده بود . در پايان برنامه و هنگام خداحافظي ، كشيش و همسرش با يكايك ميهمانان دست داده و خدا نگهدار گفتند ، بسياري از آنها گفتند كه بازهـم بـه كليسا خواهند آمد .

وقتي كشيش به درون تالار نيايش برگشت مرد سالمندي را كه در نزديكي كليسا زندگي مي كرد ، ديد كه هنوز روي نيمكت نشسته است . مرد از كشيش پرسيد كـه اين روميزي را از كجا گرفته ايد؟ و سپس براي كشيش شرح داد كه همسرش سال ها پيش در اتريش كه روميزي درست شبيه به اين درست كرده بود و شگفت زده بود كه چگونه ممكن است دو روميزي عيناً شكل هم باشند . مرد به كشيش گفت كه چگونه توسط نازي ها دستگير و زنداني شده و هرگز نتوانسته همسر گم شده اش پيدا كند .

پس از شنيدن اين سخنان ، كشيش به مرد گفت : اجازه بدهيد با ماشين دوري بزنيم و با هم گفت و گويي داشته باشيم . سپس او را سوار اتومبيل كرد و به جزيره استاتن و خانه زني كه سه روز پيش او را ديده بود ، برد .

كشيش به مرد كمك كرد تا از پله هاي ساختمان سه طبقه بالا برود و وقتي جلوي در آپارتمان زن رسيد ، زنگ در را به صدا درآورد . وقتي زن در را باز كرد ، صحنه ديدار دوباره زن و شوهر پس از سال ها وصف ناشدني بود ...

آنچه خوانديد يك داستان واقعي بود كه توسط كشيش راب ريد گزارش شده است.

 


سخن روز :  بهترين چيزها زماني رخ مي دهد كه انتظارش را نداري ... گابريل گارسيا ماركز


ادامه مطلب
۳۰ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۰۷:۰۰:۴۷

غروب يك روز باراني زنگ تلفن به صدا در آمد.

زن گوشي را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتي خبر تب و لرز شديد دختر كوچكش را به او داد.

زن تلفن را قطع كرد و با عجله به سمت پاركينگ دويد، ماشين را روشن كرد و به نزديك ترين داروخانه رفت تا داروهاي دختر كوچكش را بگيرد.

وقتي از داروخانه بيرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله اي كه داشته كليد را داخل ماشين جا گذاشته است.

زن پريشان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت. پرستار به او گفت كه حال دخترش هر لحظه بدتر مي شود. او جريان كليد اتومبيل را براي پرستار گفت. پرستار به او گفت كه سعي كند با سنجاق سر در اتوموبيل را باز كند.

زن سريع سنجاق سرش را باز كرد، نگاهي به در انداخت و با ناراحتي گفت: ولي من كه بلد نيستم از اين استفاده كنم.

هوا داشت تاريك مي شد و باران شدت گرفته بود. زن با وجود نا اميدي زانو زد و گفت: خدايا كمكم كن!

در همين لحظه مردي ژوليده با لباسهاي كهنه به سويش آمد. زن يك لحظه با ديدن قيافه  مرد ترسيد و با خودش گفت: خداي بزرگ، من از تو كمك خواستم آنوقت اين مرد...!

زبان زن از ترس بند آمده بود، مرد به او نزديك شد و گفت: خانم، مشكلي پيش آمده؟

زن جواب داد: بله، دخترم خيلي مريض است و من بايد هرچه سريع تر به خانه برسم ولي كليد را داخل ماشين جا گذاشته ام و نمي توانم درش را باز كنم.

مرد از او پرسيد كه آيا سنجاق سر همراه دارد؟ و زن فورا سنجاق سرش را به او داد و مرد در عرض چند ثانيه در اتومبيل را باز كرد!

زن بار ديگر زانو زد و با صداي بلند گفت: خدايا متشكرم!

سپس رو به مرد كرد و گفت: آقا متشكرم، شما مرد شريفي هستيد!

مرد سرش را برگرداند و گفت: نه خانم، من مرد شريفي نيستم. من يك دزد اتومبيل بودم و همين امروز از زندان آزاد شده ام!!!

خدا براي كمك به زن يك دزد فرستاده بود، آن هم يك دزد حرفه اي!

زن آدرس شركتش را به مرد داد و از او خواست كه فرداي آن روز حتما به ديدنش برود...

فرداي آن روز وقتي مرد ژوليده وارد دفتر رئيس شركت شد، فكرش را هم نمي كرد كه روزي به عنوان راننده مخصوص در آن شركت بزرگ استخدام شود...   


جمله روز :  وقتي احساس غربت و تنهايي ميكني، يادت باشد كه خدا همين نزديكيهاست ... 


ادامه مطلب
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ]